چتر ها را باید بست..زیر باران باید رفت..

 

 

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است...........

کبوتر زیباست................

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.................

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد..................

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...........

واژه ها را باید شست...................

واژه باید خود باد...............

واژه باید خود باران باشد........................

چتر ها را باید بست........................

زیر باران باید رفت...........................................................................

فکر را خاطره را زیر باران باید برد................

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت..................

دوست را زیر باران باید دید..............

 

عشق را زیر باران باید جست.......................................

*******************************************

 

 

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.....................................

****************************************************

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 19:13 توسط elMira| |

امروز یکی ازبهترین ادمای زندگیمو از دست دادممم

اخ که چقد دوسش داشتممم

اشکام بندنمیااان.............

خدااااااااااا............................

تحملشوندارمممممممممممممممممممممممممم

 

 

 

 

ایـن روزهـآ بــی خـیـآل خیـالـَم شـُده ام

مـُنتظرَم دنــیـا تـَمـام شـَود…!!.....................

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 2:34 توسط elMira| |

دردت را گریستم
گریه ات را مویه کردم
و تنهایی ات را
یک تنه
آغوش بودم

چنین بود
سرنوشت من
“!سنگی ، سزای سگی-”
سزد چنین سرنوشت
به روزگار سگی!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 12:48 توسط elMira| |

 

 

 

 

 دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم

به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم

دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم

به من که آخرینه آواره های عاشقم

چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها؛ نه هق هق دلـــــــــواپسی

نـذار که از سکوت تـــو پـــــــــرپـــــــــر بشن ترانـه ها

دوباره من بمونم و خاکستر پروانـــــــــــه ها

چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خـــــــاطره

کابوس رفتنت بگو:از لحظه هـــــــــای من بره

چیــــــزی بگو اما نگو: قصه ما به ســـــــــــر رسید

نگـــــو که: خورشیدک من چادر شب به ســـــــــر کشید

دقیقه ها غـــــــزل میگن وقتی سکوت و می شکنی

قناریها عاشق می شن وقتی تو حرف می زنی

دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش تو ام

به من که همبستر تو اما فراموش تو ام

چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها؛ نه هـق هـق دلواپســـــی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 21:39 توسط elMira| |

مرد رویاهای من شانه هایت تکیه گاه قلب تنهای من است

مرد من..........
روزت مباااااااااااااااااااااااارک.....................
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:33 توسط elMira| |

دوست دارم یبار بشینی موهامو ببافی ...

یه چندتارش بریزه ...

بگی اینارو می بینی؟؟؟

بگم : آره...!

 بگی : باهمه دنیا عوضشون نمیکنم...!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 10:59 توسط elMira| |

دختر:من حسودیم میشه...موقعی که دخترابهت نگاه میکنن

پسر:حسودی نکن عزیزم

دختر:چرا؟

پسر:چون توچیزی داری که اوناندارن

دختر:چی؟

پسر:قلبمممممممممم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 10:41 توسط elMira| |

 

 

 

 

 

 

 

سلامتـے ڪـسـے ڪــﮧ...
میدونـﮧ اعصـــاب ندارے..!
میدونـﮧ حوصـــلـﮧ ندارے..!
میدونـﮧ بهـونـﮧ میگیـرے بـے دلیل..!
امــا بـازمـ میگـﮧ:
هنـوزمـ مثـل روز اول میخــــوامت...!!
تُـو یـڪــےیـﮧ دونـﮧ منـے...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:23 توسط elMira| |

 

وقتی از همه دنیا ناراحتم فقط با فکر کردن به تو آروم میشم...

اما...

وقتی تو ناراحتم میکنی

همه ی دنیاهم نمیتونه آرومم کنه...

 

 

 

 

 [تصویر:  zuexg0tlytd7rz7e1mrq.jpg]

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:21 توسط elMira| |

 

 

امروز تازه فهمیدمممم چقد میخوااامت.......عشق من

فهمیدم که یه ثانیه هم بدون تو نفس کشیدن برام سخته ....عشق من

امروز فهمیدم که نباشی داغونم...........

کاش بودی و اررومم میکردی...................................................عشق من...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:14 توسط elMira| |

پنجره

پنجره را باز مي‌كنم

دلتنگي هم حدي دارد!

مهره‌ها را مي‌چينم

صندلي،

منتظر نشسته است

دستي به موها مي‌كشم

دكمه‌ها را يكي يكي...

چشم‌هايم را مي‌بندم

دعا مي‌كنم باران مي‌آيد

باران مي‌آيد دعا مي‌كنم...
*

«مي‌بوسمت» را تكرار مي‌كند....

پنجره بسته مي‌شود

صفحه خالي

كنار مي‌رود صندلي
 
 
 

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:28 توسط elMira| |

        سايه‌بان


    مي‌گذرم

        نگاهم مي‌ ايستد:

    فواره

        نيمكت

                سايه‌بان

    خودنمايي خورشيد

                        از لاي شاخه‌ها

     در چشم‌هايت

                    گم مي‌شود

                                  آسمان...

    مي‌ايستم،

               نگاهم

                     مي‌گذرد...

شعری از استاد عزیزم شادخواست

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:43 توسط elMira| |

گفتی پشیمانی...

      همیشه اما اینطور نیست

       ابرهای ارغوانی

                       خورشید را از یاد نمی برند

      استکان ها

                  خستگی روز  را  می بلعند

      و قلیان

              کسالتش را نفسگیر می کند...


       تو به دیروز می روی

       من اما از پشت پنجره

                              فردا را خمیازه می کشم

        وقتی بیایی 

 

                        آسمان آبی می شود!

......شعری از استاد عزیزم .شادخواست

نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:28 توسط elMira| |

۴ اردیبهشت تولدمه با

تولدمممممممممممممممممممممم مبارک

قرار نیس ک همیشه بقیه بهمون تبریک بگن من دوس دارم به خودم تبریگ بگم

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 12:25 توسط elMira| |

هی باروووون............................

 

 

بباااااااااار........................................................

 

 

من سفر کرده ای دارم که پشت پایش اب نریختم...!

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:41 توسط elMira| |


به سلامتـــی دخـتــــری که وقتـی عشقشو می بینــه

دلش پــر میکشـــه بپـره تو بغلــش ...

ولی نجــابتش نمیـــذاره !

به سلامتـــی پـســـری که حتی یه بارم به خـودش اجـــازه نداد دستــش

به عشــقش بخوره ...

... ولی پـاش بیفتـــه دستـــاشو واسه عشقش میـــده !



 

 

 ................................................................

 

 

 

  


به سلامتی دختری که خنده .شوخی ها و لوس بازی هاش...

فقط واسه عشقشه

باپسره غریبه شوخی نمیکنه.نمیخنده...

چون میدونه عشقش اذیت میشه ...!


نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 8:29 توسط elMira| |

ضعیفه...


پسر : ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود...

دختر : توبازگفتی ضعیفه؟؟!

پسر : خب ..."منزل" بگم چطوره؟؟؟

دختر : واااااای... از دست تو!!!

پسر : باشه. باشه ببخشید"ویکتوریا"خوبه؟

 د: اه... اصلا باهات قهرم.پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .د: ... واقعا که...!!!پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی
نقطه ضعف میدی دست من!د: من از دست تو چی کار کنم...پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.پ: صفای وجودت خانوم .د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم...!د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی
دستام گره می خوردن... مجنون من.پ: ...د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...پ: .........د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...پ: خدا ن... (گریه)د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند
دیگه...، بخند...زود باش بخند.پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.پ: ...د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!و یک بغض طولانی آوردم...!تک عروس گورستان!پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...امان..

. خاتون من!!!

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 8:26 توسط elMira| |



سایبان آرامش ما ماییم


در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود آییم
و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از
پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم
از روزن آن سوها بنگریم در به نوازش خطر بگشاییم
خود روی دلهره پرپر کنیم
نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت
مبهم دور
عطش را بنشانیم پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم
ماندیم در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
کنار ما ریشه بی
شوری است برکنیم
و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را ب ه تپش درآییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان آییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود آییم و بی پروا فرود آییم
بر خود
خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
ماوزش صخره ایم ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم ما گام شبانه ایم
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم
تراوش آبیم و در انتظار سبوییم
در میوه چینی بی گاه رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار آیینه روان باشیم به درخت درخت راپاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 8:41 توسط elMira| |

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوتر ها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را روی پلک تر عشق

روی موسیقی نمناک بلوغ

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

روی آواز انارستا ن ها

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 8:39 توسط elMira| |

تو این پست از خودم میگم.....

من یه دختر خیلی مهربون بودم وهسمممم

همه میگن که مقابل مهربویات کم میاریمم...!

اما تازگیا به یه نقطه ای رسیدم که....

هرکسی ارزش خوبی ومهربونیا و معرفتمو نداره.....

پس!

از این به بعد واس اون کسی مهربونم که بفهمم ارزششوداره....

دگ نمیخوام بشم مشاور این واون......

هه اخه یه مدت بود هرکی غم و غصه داشت میومد سراغ من!

اما تا مشکلش حل میشد دگ من ونمیشناخت تا ارومش میکردم میزاش میرف!

نه عمو دیه ااین خبرا نیس:)

این و یه دخترخیلی خیلی مهربون میگه

هرکسی ارزش خوبی ومهربونی ونداره!!!



نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:40 توسط elMira| |

چه چیز در این دنیا...


غریبانه تر از دخترکی است که تنهایی اش را


بغل میکند!


میبوسد!


اما حاضر نیست دیگر کسی را دوست داشته باشد

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:30 توسط elMira| |

هنوز منتظرم

وسط یک شب بارانی


که از شدت تب عرق کرده ام


بیدارم کنی و


بگویی


چیزی نیست


خواب می دیدی…

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 11:26 توسط elMira| |



چــِــقــَـدر بـــــآیــَـد بــُــگـــَـذَرَد ؟؟؟

تـــــآ مــَـنــــ

دَر مـــُـــرورِ خــــآطــِــرآتــَـــمـــ

وَقـــــتــیـــــ اَز کــِــنــارِ تــُــو رَد مــــیـــ شـــَــوَمــــ .

تــَــنــَـمــــ نــَـــلــَـــرزَد …

بــــُـــغـــضــَــمــــ نــَــگـــــیــرَد …


نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 0:42 توسط elMira| |



آن شب باران می بارید…

باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم…

و از همین شوق بی چتر آمدم… ولی آمدم…

و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی…

و باران می بارید…

آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی…و باران می بارید…

و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی…

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 0:33 توسط elMira| |

تـو دخـتــر شدی نـه بـرای در حسـرت مــونـدن یکـــ بـوسـه

برای خلق بـوسـه ای از جنس آرامش

تـو دخــتــر نشــدی کـه همخـواب آدمـای بیخــواب بشـی

دخـتـر شدی کـه بـرای خـواب کسـی رویـا بـاشی

تـو دختــر نشدی کـه در تنـهـائیت حسرت آغـوش عـاشقـانه ای را داشتـه باشی

دخـتـر شدی تـا آغوشـی در تنـهـایی عشقت

بـاشی



نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 0:22 توسط elMira| |


وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید

در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت

شخصی برای زندگی 

یا

درسی برای زندگی


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 14:6 توسط elMira| |



به سرنوشت بگویید:
اسباب بازی هایت بی جان نیستند،آدمند،میشکنند...
آرامتر..


*******************************************

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی، كوره راه باش، 
اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش، 
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرندهر آنچه كه هستی، بهترینش باش..




***************************************


چقدر احمقانه هست !!!!

از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن



نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 13:57 توسط elMira| |



  


وای باران، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 14:26 توسط elMira| |



روزگاری خواهد رسید...

همچنان كه در آغوش دیگری خفته ای , به یاد من , ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...

دلت هوایم را خواهد كرد

به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...

خنده هایمان را...

اشكهایم را...

حرف هایم را...

در آن لحظه در دلت میگویی : دلتنگت شده ام

**********************

قدیما به کسی که به پات می نشست میگفتن "وفادار"

الان میگن "سیریش

**********************

هی رفیق ..

اونیكه دستش و اینقدر محكم گرفتی ..

دیروز عاشق من بود ..

دستات و خسته نكن ..

محكم یا آرام ..

فردا تو هم تنهایی

**********************

یه روزی میرسه که جای خالیم رو با هیچ چیز

نمیتونی پر کنی

من خاص نبودم

فقط دوست داشتنم بی ریا بود

و دوست داشتن بی ریا کیمیاست !!!

**********************

آنقدر دوستت دارم که گاهی اوقات یادم می رود تو دوستم نداری


**********************

بدترین حسه دنیا اینه که بدونی کسی که دوسش داری همون اندازه یکی دیگه رو دوس داره


 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 15:3 توسط elMira| |


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون استزندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردیآخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاستزندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 14:57 توسط elMira| |

Design By : Mihantheme